همینجوری

قرار گذاشتیم تا انتهای جاده مهربانی بدویم

هر کس که زودتر رسید٬عاشق تر است.

تمام وجودم شد دو تا پا برای دویدن٬

برای اثبات چیزی که هستم.

نفس نفس زنان به انتهای جاده رسیدم٬

برگشتم تا ببینم چقدر از من فاصله داری٬چقدر عاشق ترم؟

... تو ابتدای جاده٬سر جایت ایستاده بودی و به من می خندیدی!!!

چه شوخی غم انگیزی!

تو اصلا عاشق نبودی ...

 

 

 من خودمم نه خاطره. منظره ام نه پنجره.

من یه هوای تازه ام نه ارتعاش حنجره.

.............

پ.ن:ورق بر می گردد ...!!!

 

 

علت مرگ ایست قلبی تشخیص داده شد.

نمی خواستم بمیرم!

فقط خواستم چند لحظه به تو فکر نکنم ...

یادم نبود که تو تپش قلب منی

میان همه این روابط

                            تند و گس و

ترش و شور

                                بیا ما

شیرین باشیم٬

                         اینقدر تلخی نکن

عسلم !!!

.................................

پ.ن۱:درد میکشم٬یه درد که از جایی وسط سینه ام شروع میشه و می پیچه توی تمام تنم.انگار همه وجودم زیر چرخ های یک ماشین مونده.درد دارم...

پ.ن۲:حالم شبیه یه قایقه توی دریا٬گاهی آروم گاهی دستخوش امواج.

پ.ن۳:سعی میکنم یا بهتر بگم دست و پا میزنم تا بهتر بشم.بهبودی رو توی فراموشی نمی بینم!بهبودی زمانی میرسه که درد رو درونم بپذیرم!

پ.ن۴:یه دشمن عزیز قراره با من٬درون من زندگی کنه٬دشمنی که بودنش درد منه و نبودش نابودیم.خودم می خوام که بمونه٬آخه دریچه ای به روم باز کرده که جهان از اونجا یه شکل دیگه است.

پ.ن۵:این روزها پست هام حال و هوای همیشه رو نداشت مثل خودم که حال و هوای همیشه رو نداشتم اما تصمیم دارم پست های شاد تری بنویسم البته وقتی که شاد تر شدم!

پ.ن۶:گاهی اون جوری که تو می خوای پیش نمیره اما میتونی از اونی که پیش اومده بیشترین لذت رو ببری.وقتی کامل نداریش از همون قدری که داری لذت ببر.

پ.ن۷:امیدوارم بتونم این درد رو تحمل کنم تا وقتی که باهام عجین بشه.

پ.ن۸:این پ.ن های زیاد نوشتن رو از دوست نازنینم"من"یاد گرفتم.مرسی دوست من.چقدر آدم حالش بهتر میشه با این پ.ن ها !!!

 

 

میعان بغض من

از سردی حرفهای تو !!!

بارش

           بارش

                       بارش ...

 

تنهایی

             تنهایی

                           تنهایی ...

 

مشق درس زندگی می کنم!

 

تنهایی

                تنهایی

                               تنهایی ...

 

 

با نخ محبت٬

پیرهن شکافته شده روابطمان را بدوز.

این لباس "امروز" برقامتمان رواست

برای فردای نبودمان٬

"کفن" مهیاست ...

پ.ن:چی می تونه ارزشمندتر از لحظه ای باشه که با همیم٬وقتی نمیدونیم لحظه بعد هستیم یا نه !؟!

 

 

نه...!

باز هم حل نشد!

-هر چه در نگاهت جستجو می کنم نمی فهمم -

دو سوی این تساوی برابر نمی شوند

وقتی یک سویش من باشم و تمام احساسم

                       ≠

و سوی دیگرش تو باشی و . . .

هنوز هم احساس تو مجهول این نا معادله است!!!

... چه مبحث سختی است این نا معادلات عاشقانه ...

 

 

فاصله عدد روی تابلوی سبز کنار جاده نیست

فاصله یعنی

من باشم٬تو نبینی

تو بگویی٬من نفهمم

من بگریم٬تو نشنوی

فاصله یعنی

کنار هم بنشینیم و تنها باشیم

فاصله عدد روی تابلوی سبز کنار جاده نیست

من از تو دور نیستم.می فهمی؟!!!

 

 

کم میارم ...

گاهی برای خلاصی از غم ها اشک کم میارم

 گاهی برای تحمل صبر کم میارم

 گاهی برای خوشی خنده کم میارم

گاهی برای دیدن چشم کم میارم

 گاهی برای تصمیم منطق کم میارم

 گاهی برای گلایه خشم کم میارم

 گاهی برای آرامش خدا کم میارم

گاهی برای انتقام کینه کم میارم

گاهی برای عاشقی نفس کم میارم

 گاهی برای بخشش گذشت کم میارم

گاهی برای زندگی انگیزه کم میارم

گاهی برای ادامه توان کم میارم

گاهی برای بودن حوصله کم میارم

 گاهی برای رفتن همسفر کم میارم

گاهی برای فهمیدن شعور کم میارم

گاهی برای فهمیده شدن دوست کم میارم

 

.

.

.

اما همیشه برای گفتن واژه کم میارم

..............................................................

پ.ن:کم آوردم از بس کم آوردن آدما رو دیدم...کم آوردم از بس کم آوردم!

 

 

وقتی هنوز عقلت سر جایش است

می نویسی

و گمان می کنی که حرف دلت را نوشته ای!

وقتی عقلت دیگر سر جایش نیست

وقتی دلت لبریز می شود از عشق

وقتی به خود می آیی و درمی یابی

که عقل و دل را با هم به یغما برده اند . . .

قلمت روی کاغذ سر می خورد اما

این کاغذها سیاه نمی شوند!

... مگر حرفی هم برای گفتن داری؟!

... مگر کلامی هست که بنمایاند

دلت غارت شده

عقلت ربوده؟!!!

 

 

محبتت گرم است

اما نمی سوزاند٬

هاله ای ست که وجودم را احاطه کرده.

نه اسیرم کرده

نه دست و پایم را بسته

فقط مجذوبم نموده

... روشن و گرم و دلنشین ...

مستم کرده است ... !

 

پ.ن:ترسم از شب مستی نیست! هراس از بامداد خمارش دارم...

 

 

این جمله رو بخون:

"حضور هیچکس و وقوع هیچ رخدادی در زندگی ما اتفاقی نیست"

تو رو هم به فکر وا داشت؟!

دنبال اتفاقاتی می گردی که باعث شده مسیر زندگیت تغییر کنه؟

دنبال افرادی می گردی که سر بزنگاه به دادت رسیدن؟!

شایدم یاد اون جمله ای افتادی که تو فلان تاکسی از فلان مسافر دقیقا در وصف حال تو گفته شد و باعث شد با تعجب برگردی و نگاهش کنی!!

حالا این جمله رو بخون:

"اونهایی که در سختی ها به داد تو میرسن خود خود خدا هستند"

حق نداری به هیچی فکر کنی ! جز به اینکه:

واقعا چرا گاهی فکر می کنیم تنهاییم؟!

......

پ.ن:نوشته شده به قلم نجمه عزیزم

 

 

اگه همیشه یادمون بود که شاید این بار آخرین بار کنار هم بودنمونه٬ 

اگه فراموش نمی کردیم که جدایی ضمانتی برای دیدار دوباره نداره

اگه با هر بار قطع کردن تماسهامون امید وصل شدن دوباره رو نداشتیم

اگه فکر نمی کردیم که فردا هم به آرومیه امروزه

چه طور زندگی می کردیم؟!!!

 ...........

پ.ن:نوشته شده به قلم نجمه عزیزم